این مکان خانه حقیقیه من است روی دیوارهایش یادگاری ننویس و شیشه دلم را نشکن ....
کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود/ انسان با نخستین درد/ - در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمیکرد- / من با نخستین نگاهً تو آغاز شدم.» آسمان مكثي كرد. سهراب سپهری فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد با سهراب بیشتر آشنا میشویم : پاییز طلای فصل ها ست
می درخشد در میان فصلها همچون یک طلای هیجده عیار پشت ویترین طبیعت خدا بانوی مرداد ۳/۸/۸۸ امشب اشکی از آسمان وجودم خواهد ریخت روی گونه ی سردم یخ خواهد زد امشب بغضم مانند رگبار آسمان خواهد شکست امشب من از تنهایی خواهم گریست ... بانوی مرداد ۱۳/۴/۸۸ آینه های وجودم تکه تکه خورد شد روی زمین ریخت دیگر وجود ندارم من پرواز کردم به سمت آسمان پرواز پرواز مانند یک کبوتر ماده ... بانوی مرداد ۱۵/۴/۸۸ تصویر نافرجام عشق را در آینه خیال خود ترسیم خواهم کرد تا دیگران بدانند که من دیگر من نیستم بانوی مرداد ۲۱/۴/۸۸
تو تو تو تو تکه ای از وجودمی تو نبض بودن منی تو خونی هستی که در موی رگهای من شناور است تو بهار زندگیم هستی ای عشق بی مثال ای ترانه بودن با هر بهانه ای سراغ تورا می گیرم ای دوست همیشگی این را بدان که باورت دارم و میدانم روزی طیف نگاهمان به هم گره خواهد خورد . بانوی مرداد ۱۳/۸/۸۸ غروب نگاه تو را ٬ با اشکان بلورین خود قاب می کنم و به دیوار قلبم می آویزم ای زیبا ترین ...! شاید این برای من کافیست تا همیشه به یاد خانه ی دلم باشی و بدانی قلبی هست که به امید نگاهی دیگر زنده است بانوی مرداد۸ /۸/۸۸ سرما خوردم . تب دارم . گلوم می سوزه. دماغم شده عين گوجه فرنگی از بس فين کردم . عصبانیم ... سکوت سکوت می خوام استراحت کنم ای بیماری که در بدن من لانه کردی دوستت ندارم...! بی چون و چرا از بدن من برو بیرون من مهمان ناخوانده نمی خواهم لطفا بروووووووووووو بیرون با تشکر بانوی مرداد شیرینی ای مهمان همیشه گی مجالس شادی شاد شوم و دیگر بیاد نیاورم غم بی تو بودن را ... که در دستانم بود و من با ولع آن را با چای نوش جان می کردم حالا آخرین تیکه ی آن در دستانم چشمک میزن و می گوید کامت را شیرین کن ...
در شبی خاموش
تو را صدا زدم و به طلوع رنگین تو می اندیشیدم بند بند وجودم تورا حس میکند به دیارم بیا ای نقاش زندگیم زندگیم را هنرمندانه همچون نقاشی رئال ترسیم کن. زندگیم مانند پالت سفیدی است که یک نقاش کم دارد می خواهم آنقدر مرا عاشق کنی که حتی شبهای تار من رنگین شود مانند پالت رنگین یک نقاش ... بانوی مرداد ۱۵ /۷/۸۸
به آن چهره ی غمگین مینگرم ... هنوز رد اشکهایم روی صورتم جاریست .... تقدیرم همان بود که تو نوشتی تو را باور کردم همان گونه که بودی همان گونه که گفتی همیشه فردای مرا می خواندی ...! اما دیگر نیستی تا فال فردای مرا بگویی درد دارم اما چیزی نمی گویم شاید فردا زندگیم معنای دیگری گیرد ....! بانوی مرداد۸/۷/۸۸
نفس آغشته است به گرد پاییزی
جیب زمین پر از برگهای رنگ رنگ پاییزیست مثل نقل در جیب پدر بزرگ از صدای خش خش برگها درونم آرام میشود ؟ شاید ... ! نمی دانم با ترانه های کودکان دبستانی برگها به رقص در می آیند در جیب زمین . ۸۸/۷/۴ بانوی مرداد بچرخ همچون گل پیچک به دور خویش
بزن همچون گیتار برقی ببار همچون ابر سرگردان پاییزی از کجا آمده ای ؟ به کجا خواهی رفت ؟ درین همهمه ی تلخ پاییزی مرغ تنهای دلم پر زدو رفت تو بمان شاید بوی تو عطر تو خانه ام را پر کند از شادی ۸۸/۷/۳ بانوی مرداد چه زیبایی که امواج دریا در زیبایی تو
غرق می شوند و تو با عروسان دریایی می رقصی آنگاه که از تو می نویسم تمام وجودم عاشق است ... تو در جاده های رویایی می دوی و با آواز زیبای عاشقانه می خوانی و پای می کوبی از بس نامت را در ذهنم تکرار کرده ام تمام وجودم به نفس زیبای تو آغشته است . از آستین خاک نهال های جوان منتظر قطره ای نایاب شبنمی بودنند تا لبان ترک خورده شان را سیراب کند آسمان غمگین شد قطره ای شبنم روی دستان تب دار زمین چکید .... آسمان حق خود را به زمین ادا کرد آرزو میکنیم، آرزوهای کوچک وبزرگ.آرزوهایی که گاه رنگ خیال میگیرند. اگرقرار باشد که همین الان فقط یک آرزو شما برآورده شود دوست داشتید کدام باشد؟ آخیش بالاخره امتحانام تموم شد حالا ی نفس راحت می کشم . تازه تعطیلات تابستونی من شروع شد. امروز امتحان نظامی داشتم (خسرو و شیرین) خدایی امتحان توپی بود . با اینکه هیچی نخونده بودم اما همه سوالا رو جواب دادم دم استادم گرم که سوالای خوبی طرح کرده بود . اما چه مراقب گندی برامون افتاده بود تو صورتش نگاه می کردیم باید کفاره میدادیم . زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم 
ادامه مطلب
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."
با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت
دوست را، زير باران بايد ديد
عشق را، زير باران بايد جست
(سهراب سپهري )




ادامه مطلب
![]()


![]()

![]()
![]()
بانوی مرداد ۲۵/۷/۸۸

من از ایینه کوچک خانه
ادامه مطلب

![]()
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی نی غلطم کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای
| Design By : Night Melody |
اینم یک شعر عاشقانه 
