|
این مکان خانه حقیقیه من است روی دیوارهایش یادگاری ننویس و شیشه دلم را نشکن .... |

تو
تو
تو
تو تکه ای از وجودمی
تو نبض بودن منی
تو خونی هستی که در موی رگهای من شناور است
تو بهار زندگیم هستی
ای عشق بی مثال
ای ترانه بودن
با هر بهانه ای سراغ تورا می گیرم
ای دوست همیشگی
این را بدان که باورت دارم
و میدانم روزی طیف نگاهمان به هم گره خواهد خورد .
بانوی مرداد ۱۳/۸/۸۸

غروب نگاه تو را ٬ با اشکان بلورین خود قاب می کنم
و به دیوار قلبم می آویزم
ای زیبا ترین ...!
شاید این برای من کافیست
تا همیشه به یاد خانه ی دلم باشی
و بدانی قلبی هست که به امید
نگاهی دیگر زنده است
بانوی مرداد۸ /۸/۸۸
سرما خوردم . تب دارم . گلوم می سوزه. دماغم شده عين گوجه فرنگی از بس فين کردم .
عصبانیم ...
سکوت سکوت ![]()
می خوام استراحت کنم ![]()
ای بیماری که در بدن من لانه کردی
دوستت ندارم...!
بی چون و چرا از بدن من برو بیرون
من مهمان ناخوانده نمی خواهم
لطفا بروووووووووووو بیرون
با تشکر بانوی مرداد
شیرینی ای مهمان همیشه گی مجالس شادی
شاد شوم و دیگر بیاد نیاورم غم بی تو بودن را ...
که در دستانم بود و من با ولع آن را با چای نوش جان می کردم
حالا آخرین تیکه ی آن در دستانم چشمک میزن و می گوید کامت را شیرین کن ...
بانوی مرداد ۲۵/۷/۸۸

در شبی خاموش
تو را صدا زدم
و به طلوع رنگین تو می اندیشیدم
بند بند وجودم تورا حس میکند
به دیارم بیا ای نقاش زندگیم
زندگیم را هنرمندانه همچون نقاشی رئال ترسیم کن.
زندگیم مانند پالت سفیدی است
که یک نقاش کم دارد
می خواهم آنقدر مرا عاشق کنی
که
حتی شبهای تار من رنگین شود
مانند پالت رنگین یک نقاش ...
بانوی مرداد ۱۵ /۷/۸۸
من از ایینه کوچک خانه
به آن چهره ی غمگین مینگرم ...
هنوز رد اشکهایم روی صورتم جاریست ....
تقدیرم همان بود که تو نوشتی
تو را باور کردم
همان گونه که بودی
همان گونه که گفتی
همیشه فردای مرا می خواندی ...!
اما دیگر نیستی
تا فال فردای مرا بگویی
درد دارم اما چیزی نمی گویم
شاید فردا زندگیم معنای دیگری گیرد ....!
بانوی مرداد۸/۷/۸۸
نفس آغشته است به گرد پاییزی
جیب زمین پر از برگهای رنگ رنگ پاییزیست
مثل نقل در جیب پدر بزرگ
از صدای خش خش برگها درونم آرام میشود ؟
شاید ... !
نمی دانم
با ترانه های کودکان دبستانی
برگها به رقص در می آیند در جیب زمین .
۸۸/۷/۴ بانوی مرداد
بچرخ همچون گل پیچک به دور خویش
بزن همچون گیتار برقی
ببار همچون ابر سرگردان پاییزی
از کجا آمده ای ؟
به کجا خواهی رفت ؟
درین همهمه ی تلخ پاییزی
مرغ تنهای دلم پر زدو رفت
تو بمان شاید
بوی تو عطر تو
خانه ام را پر کند از شادی
۸۸/۷/۳ بانوی مرداد
چه زیبایی که امواج دریا در زیبایی تو
غرق می شوند
و تو با عروسان دریایی می رقصی
آنگاه که از تو می نویسم
تمام وجودم عاشق است ...
تو در جاده های رویایی می دوی
و با آواز زیبای عاشقانه
می خوانی و پای می کوبی
از بس نامت را در ذهنم
تکرار کرده ام
تمام وجودم به نفس زیبای تو
آغشته است .
از آستین خاک نهال های جوان منتظر
قطره ای نایاب شبنمی بودنند
تا لبان ترک خورده شان را سیراب کند
آسمان غمگین شد
قطره ای شبنم روی دستان تب دار زمین چکید ....
آسمان حق خود را به زمین ادا کرد
آرزو میکنیم، آرزوهای کوچک وبزرگ.آرزوهایی که گاه رنگ خیال میگیرند.
اگرقرار باشد که همین الان فقط یک آرزو شما برآورده شود دوست داشتید کدام باشد؟
آخیش بالاخره امتحانام تموم شد حالا ی نفس راحت می کشم . 
تازه تعطیلات تابستونی من شروع شد.
امروز امتحان نظامی داشتم (خسرو و شیرین)
خدایی امتحان توپی بود . با اینکه هیچی نخونده بودم اما همه سوالا رو جواب دادم
دم استادم گرم که سوالای خوبی طرح کرده بود .
اما چه مراقب گندی برامون افتاده بود تو صورتش نگاه می کردیم باید کفاره میدادیم .![]()
زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم
دل دادم و شعر عشق انشا کردم
نی نی غلطم کجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا کردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی کرده و پرداخته ای
زندگی می گوید
اما
باز باید زیست ...
خدایا
یادم بده
یادم باشه
یادت باشم.
ماه رمضان مبارک .
التماس دعا

در اتاق سردم پا می نهد
تاشاید خاطرات من تکرار شود
اما نه
دیگر من نیستم
با یاد من باید جای مرا را پر کرد
جای انگشتان مرا روی آیینه احساس می کند
سایه ی حسرت بر چهره اش نمایان می شود
وآهی سرد ...
بانوی مرداد ۱۴/۵/۸۸
فکر میکنم کسی تنها تر از من نیست
دلم گرفته است
کسی صدا میزند
از دور دستهای آرزوهایم
ای دوست
حرفی به من بزن
طنین صدایش را میشنوم
که می گوید :
تو تنها نیستی
خورشید مرداد را در تنهایی دل خود مهمان کردم
دیوانه وار دوست میدارم ماه مرداد را
زیرا ماه من است
بانوی مرداد ۹/۵/۸۸

گفتنیها کم نیست من و تو کم گفتیم
تو بگو از بودن هایی که نیستی
هستی اما نیستی
و من می گویم از نیستهایی که هستم ...
گوش كن !
يكصدا تكرار مي كنم
که من هستم تو نیستی
يادمان باشد
كه ما دیوانه ایم
نقش همدیگر درِ یکدیگریم
قصه از آغاز پيمودن ،با عقل ما جور نبود .
بانوی مرداد 4/5/88

نمی دانم چرا نوشته هایم تبدار شده اند
مثل غروب خورشید دل گیر تابستان ....
و اینک قاصدکی
بر لبه ی طاقچه احساسم می نشیند
و صورتم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های تنهایی جدا شوم
بانوی مرداد ۲۸/۴/۸۸